عاشق سکوتی هستم که از فریاد تقاضای پناهندگی میکند
وقتی عکسها رو نگاه می کنی نمیدونی گریه کنی یا بخندی؟ فقط می تونم بگم که متاسفم! لطفا نظرات خودتون را بگویید. عکسها در ادامه مطلب. روزی یک مرد فیلسوف در ساحل دریا ایستاده و شاهد غرق شدن یک کشتی بادبانی بزرگ بود. در مقابل چشمهای حیرت زده فیلسوف، کشتی با تمام خدمه و مسافرانش زیر آب رفت و حتی یک نفر نجات پیدا نکرد. با دیدن این صحنههای دلخراش.فیلسوف آه بلندی کشید و با زبان اعتراض گفت: «به راستی که این دور از عدالت و انصاف است! آخر چرا باید چنین اتفّاقی بیفتد؟ گیرم که یک نفر آدم گناهکار توی آن کشتی بوده باشد. آیا به خاطر وجود آن یک نفر خطاکار، باید این همه آدم بیگناه بمیرند؟!» در حالی که فیلسوف به شدت از قضا و قدر الهی گله و شکایت میکرد. سوزش تندی در قسمت ران پای راستش احساس کرد. فیلسوف تکانی خورد و بیاختیار به زمین نگاه کرد؛ تعداد زیادی از مورچههای درشت ساحلی او را محاصره کرده بودند. آخر فیلسوف درست روی لانه مورچهها ایستاده بود! فیلسوف، با دیدن مورچهها چنان عصبانی شد که مثل دیوانهها از جا پرید و مورچهها را به شدت لگدمال کرد و حتّی یکی از آنها را زنده نگذاشت! در این وقت فرشتهای در مقابل او ظاهر شد و با عصایی که در دست داشت، روی شانهاش زد و گفت: «ای کسی که از تقدیر الهی گله و شکایت میکنی! به دور و برت نگاه کن تا معنای عدالت و انصاف را بفهمی! یک مورچه ضعیف و ناتوان. نقطهای از بدن تو را گاز گرفت و تو برای تلافی، جان هزاران مورچه بیگناه را گرفتی. آیا بیداد و بیعدالتی از این بزرگتر هم میشود؟ محمدعلی دهقانی مرد پاسخ داد:نه آیا دوست داشتی گنگ و لال بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟ مرد پاسخ داد: نه آیا دوست داشتی دو دست و دو پا نداشتی اما به جای آن بیست هزار درهم داشتی؟ مرد پاسخ داد: نه آیا خوب بود اگر دیوانه بودی و در عوض، ده هزار درهم داشتی؟ مرد پاسخ داد: نه آیا باز هم از پروردگار و مولایت شکایت می کنی در حالی که او به تو دست کم پنجاه هزار درهم نعمت عطا کرده است؟ مرد فقیر دگرگون و پروردگار تعالی را به خاطر نعمت هایی که به او بخشیده بود شکر گفت. او از آن پس عزم کرد که هیچ گاه از فقرش پیش بندگان خدا شکوه نکند و نیازش را تنها با پروردگار یکتایش در میان بگذارد اقتباس از کتاب ۱۰۱ نکته اخلاقی
دوستی از دوستانم در درود
همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار
آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از افاضات آقای هالو !
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت
12:50 توسط پرهام| |
سلام امروز دو تا عکس جالب آپ کردم لطفا دوتاشون را با هم مقایسه کنید.
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت
12:11 توسط پرهام| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت
23:24 توسط پرهام| |
مردی نزد حکیمی رفت و پیش او از تنگدستی اش شکایت کرد. حکیم از او پرسید: آیا دوست داشتی که نابینا بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت
13:26 توسط پرهام| |



