تبليغاتX
scient boy
scient boy

عاشق سکوتی هستم که از فریاد تقاضای پناهندگی میکند

از افاضات آقای هالو !

دوستی از دوستانم در درود
همسرش مرد و عزادارش نمود

تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار

آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد

بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 12:50 توسط پرهام| |
سلام امروز دو تا عکس جالب آپ کردم لطفا دوتاشون را با هم مقایسه کنید.

وقتی عکسها رو نگاه می کنی نمیدونی گریه کنی یا بخندی؟

فقط می تونم بگم که متاسفم!

لطفا نظرات خودتون را بگویید.

عکسها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 12:11 توسط پرهام| |

روزی یک مرد فیلسوف در ساحل دریا ایستاده و شاهد غرق شدن یک کشتی بادبانی بزرگ بود. در مقابل چشم‏های حیرت زده فیلسوف، کشتی با تمام خدمه و مسافرانش زیر آب رفت و حتی یک نفر نجات پیدا نکرد. با دیدن این صحنه‏های دلخراش.فیلسوف آه بلندی کشید و با زبان اعتراض گفت:

«به راستی که این دور از عدالت و انصاف است! آخر چرا باید چنین اتفّاقی بیفتد؟ گیرم که یک نفر آدم گناهکار توی آن کشتی بوده باشد. آیا به خاطر وجود آن یک نفر خطاکار، باید این همه آدم بی‏گناه بمیرند؟!» در حالی که فیلسوف به شدت از قضا و قدر الهی گله و شکایت می‏کرد.

سوزش تندی در قسمت ران پای راستش احساس کرد. فیلسوف تکانی خورد و بی‏اختیار به زمین نگاه کرد؛ تعداد زیادی از مورچه‏های درشت ساحلی او را محاصره کرده بودند. آخر فیلسوف درست روی لانه مورچه‏ها ایستاده بود! فیلسوف، با دیدن مورچه‏ها چنان عصبانی شد که مثل دیوانه‏ها از جا پرید و مورچه‏ها را به شدت لگدمال کرد و حتّی یکی از آنها را زنده نگذاشت! در این وقت فرشته‏ای در مقابل او ظاهر شد و با عصایی که در دست داشت، روی شانه‏اش زد و گفت: «ای کسی که از تقدیر الهی گله و شکایت می‏کنی!

به دور و برت نگاه کن تا معنای عدالت و انصاف را بفهمی! یک مورچه ضعیف و ناتوان. نقطه‏ای از بدن تو را گاز گرفت و تو برای تلافی، جان هزاران مورچه بی‏گناه را گرفتی. آیا بیداد و بی‏عدالتی از این بزرگتر هم می‏شود؟

 

محمدعلی دهقانی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 23:24 توسط پرهام| |
مردی نزد حکیمی رفت و پیش او از تنگدستی اش شکایت کرد. حکیم از او پرسید: آیا دوست داشتی که نابینا بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟

مرد پاسخ داد:نه

آیا دوست داشتی گنگ و لال بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟

مرد پاسخ داد: نه

 آیا دوست داشتی دو دست و دو پا نداشتی اما به جای آن بیست هزار درهم داشتی؟

مرد پاسخ داد: نه

 آیا خوب بود اگر دیوانه بودی و در عوض، ده هزار درهم داشتی؟

مرد پاسخ داد: نه

آیا باز هم از پروردگار و مولایت شکایت می کنی در حالی که او به تو دست کم پنجاه هزار درهم نعمت عطا کرده است؟

مرد فقیر دگرگون و پروردگار تعالی را به خاطر نعمت هایی که به او بخشیده بود شکر گفت. او از آن پس عزم کرد که هیچ گاه از فقرش پیش بندگان خدا شکوه نکند و نیازش را تنها با پروردگار یکتایش در میان بگذارد

 اقتباس از کتاب ۱۰۱ نکته اخلاقی

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 13:26 توسط پرهام| |